اتنا جونماتنا جونم، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

اتناواسنا

‘تولد5سالگی اتناجون

نفس مامان تولد سالگیت مبارک سلام به دختر گلم اتنا جون چند شب پیش تولد شماواسنا رو گرفتیم همه فامیل تو جشن تولدتون شرکت کردن حسابی خوش گذشت  چون همه دور هم بودیم اونم جشن تولد عزیزم تولدت سالگیت مبارک عشقم     عزیزم تولدت مبارک   وسایل پذیرایی مراسم جشن تولد شما شیرینی همراه با شربت آلبالو.میوه وکیک تولدوسالاد الویه همراه با نوشابه بود.  باباجون ومامان جون ر عمو مازیار جون عمه صفورا جون  نسیم جون  طرف امیر مهدی ونرجس جون ...
19 شهريور 1391

تولد5سالگی گلم مبارک

سلام به دختر نازم اتنا جون مامان جون تولدت مبارک انشاالله که همیشه سالم وسلامت باشی گلم لباتم خندون باشه غمو غصه سراغت نیاد مامان جون ازین که دخترم یک سال بزرگتر شده خیلی خوشحالم چون دیگه خانوم شده وبا مامانش تو همه کارا کمک میکنه قربون دختر نازم بشم امروز ١٧/٥/١٣٩١اتنای مامان ٥سالش شده دیگه داره واسه خودش خانوم میشه عزیز مامان تولد شما مصادفه با شبای قدر ماه رمضان انشاالله تولد شما رو با تولد اسنا جون یکجا میگیریم دیشب چند تا عکس از شما گرفتم واست میزارم گل مامان عزیز من گل من تولدت مبارک.........تولدت مبارک قشنگ شدی ماه شدی شدی مثل عروسک عزیز من گل من تولدت مبارک       ...
17 مرداد 1391

عکسای نفس مامان

سلام به دختر نازم اتنا جون چند تا عکس قشنگ ازت گرفتم حیفم اومد تو وبالاگت نزارم فدات شم .17همین ماه یعنی مردادتولد 5سالگی شماست ولی مصادف هست باروزای ماه مبارک رمضان  انشاالله تولد شما رو باتولد 2سالگی اسنا جون روز14 شهریور میگیریم .       فدای دختر نازم  ...
4 مرداد 1391

اتاق اتنا اسنا

سلام به دخترای گلم اتنا.اسنا مامان جون از اینکه عکسای اتاقتونو واسه مسابقه نذاشتم واسه این بود که بابا جون گفته بود بزار اتاقتونوقشنگتر کنم چون تصمیماتی برای اتاقتون در نظر داشتن بعد تو مسابقه شرکت کنید.ولی شما اصرار داشتید که از اتاقتون عکس بگیرم وبراتون تو وبتون بذارم تا وقتی بزرگ شدید از دیدن اتاق دوران بچگی تون لذت ببرید.   اتنا .اسنا به اتاقتون خوش آمدید   انشالله که بتونیم فضای بهتری رو برای راحتی و آرامش دو گل زندگیمون فراهم کنیم                 ...
19 تير 1391

تولد پسر عمو سبحان

    امروز چهارشنبه 14/4/91ساعت 4 صبح به بابام خبر دادن که پسر عمو سبحانم بدنیا اومده بابام صبح که ماموریت رفته بود نتونستیم به دیدن زن عمو وپسرش بریم از یک طرفم مامانم بهم گفت که بچه ها رو بیمارستان راه نمیدن.واسه استخر برنامه ریزی کردیم منو مامانم واسنا جون رفتیم استخر آسنا جون مامانو خیلی اذیت میکردی واسه اینکه اولین باری بود که رفته بود ی به استخر واز مامان جدا نمیشدی وقتی تمام شدیم به بابا جون زنگ زدیم تازه رسیده بود اومد دنبالمون رفتیم خونه نهارمونو که خوردیم بابا علی گفت آماده شیم واسه رفتن به شیرینی سرا برای سفارش شیرینی به مناسبت میلاد امام مهدی چون نذر داشتیم وتقسیم آنها در بین مردم.وهم سفارش شیرینی به مناسبت تو...
15 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به اتناواسنا می باشد